آیدا فیلم یک ستاره تابناک است. یک اوج مثال زدنی.یک احساس ناب و بالا تر از همه این ها یک فرصت طلایی.منصور نمی خواهد مثل کامران باشد هنوز میل به زندگی را دارد.دوست دارد خوب بگردد و زندگی کند. هنوز غذا می خورد.هنوزعمل می کند.اوست که شیشه باجه تلفن را می شکند.اوست که موبایل می دزدد.اوست که اتاق می گیرد.بر خلاف کامران که نگاه می کند.که کناری ایستاده و فقط سیگار می کشد.غذا نمی خورد تا از شر این زندگی لعنتی رها شود.کامران تمام این خوشی های منصور را تجربه کرده و حالا کناری استاده تا بمیرد چون هیچ چیز برایش لذت بخش نیست.نه پول نه خانواده نه جنس مخالف.او فرشته ایی حساس است که در دل دنیای خشن اطرافش مچاله شده.به خاطر همین ظرافت وجودی اش هم هست که اعتراضش به کشیدن سیگار داخل اتوبوس ختم می شود.اما منصور بی پناه قصه هنوز میل و شور زندگی را یکجا دارد.عین کامران نیست که حوصله اش از دنیا سر رفته باشد.هنوز خواهرش را دوست دارد روی مادرش تعصب دارد.به خودش خوب می رسد.فوتبال بازی کردن بلد است.و خیلی کارهای دیگر که انسان را به زندگی سنجاق می کند.اما این او نیست که به سوی نیستی می رود.(بر خلاف کامران)بلکه این جهان اطراف است که او را به سوی نیستی سوق می دهد.اما این که منصور بالاخره انتخابش را انجام می دهد و کامران (بخوان مرگ)را رها می کند یک چیز است.آیدا
از آن لحظه که آیدا سوار ماشین دزدی منصور و کامران می شود و با حرارت شروع به صحبت می کند.فضای سرد و تاریک فیلم ناگهان روشن و درخشان می شود.رنگی به خود می گیرد.چون ما و منصور دختری را دیده ایم. که با بقیه فرق دارد. چون اکثر ما هنوزمنصوریم.چون ته دلمان نقطه روشنی وجود دارد.بر خلاف کامران که حتی سرش را هم بلند نمی کند تا آیدا را نگاه کند.آیدا از نظر سواد و جهان بینی خیلی به کامران نزدیک تر است تا منصور.اما بر خلاف کامران دارد زورش را می زند تا زندگی کند.اصلن یک چیز دیگر شاید آیدا لب مرز کامران شدن بوده که با منصور آشنا می شود.اما اگر این طور است پس آن شور نهفته در وجودش چه می شود.آن سادگی و صمیمیت که در اولین برخورد با منصور بروز می دهد.آن همه شوخ و شنگی سرحالی که از وجودش بیرون می ریزد چه می شود.اما یک چیز مسلم است.آیدا تنهاست.مثل منصور و مثل کامران.در شهری که خانه دارد به خوابگاه می رود.او یک کامران با لقوه است که هنوز بالفعل نشده.او درست سر بزنگاه منصور را می بیند.و همه ما را جادو می کند.چه ما تماشاگر چه منصور آن هم فقط با یک جادو جادویآیدا
این لطیف ترین و زیبا ترین عشقی است که من در سینمای ایران دیده ام.عشقی است از سر نیاز.برای پر کردن خلاء های زندگی یکدیگر.با کمترین توقع.این که نهایت توقع منصور و نهایت آرزوهایش این است که موهای آیدا را ببیند و آیدا هم این را دریغ نمی کند.آیدا زمانی خود واقعی اش را نشان می دهد.که منصور ناگهان نمی آید.کامران می میرد و منصور نمی آید.آیدا تنها می ماند از کمیته انضباطی برایش نامه می آید.پدرش او را به خانه فرا می خواند.و او کم کم شورش را به زندگی از دست می دهد.حواس پرت می شود.کیفش را در ایستگاه اتوبوس جا می گذارد.اما منصور می آید در هم شکسته و خسته.و آیدا او را می پذیرد. و به تمام قیود زندگی اجتماعی پشت پا می زند. و چه زیباست آن صحنه پوشیدن پلوور کامران توسط منصور و تعویض روسری آیدا.آنها یکبار دیگر همدیگر را پیدا می کنند و به سمت شمال می روند شاد و سرحال همراه با هم.و همینطور الکی هم در سد می افتند و می میرند.اما شهبازی کارگردان دلش نمی آید آنها را همین طور رها کند.پس آنها را در پایان فیلم نشان می دهد که راجع به اتفلق دم سد سوال می پرسند و شهبازی می گوید(متاسفانه یه پسرو دختر جوون افتادن تو سد.جنازه یکیشونو درآوردن دارن تلاش می کنن جنازه اون یکی رم درارن.شما این جا وای نسید برید.)و آنها می روند تا در جهان باقی در کنار هم جاودان شوند.دو دوست و دو عشق منصور و آیدا
خانوم پالیزبان یک ذره هم شبیه آیدا نیست این را می شود از وبلاگ بی نظیرشان فهمید.همین نشان می دهد که چه جادویی انجام داده اند.و روی پرده مخلوقی آفریدند که زیبا ترین دختر سینمای ایران است.دختری بنام آیدا
در دوران خیلی خیلی دور کولی هایی بودند که با گاری این طرف و آن طرف می رفتند.با گاری زندگی می کردند و با گاری ارتزاق می کردند.کولی های زمان دور آدم های درجه یکی بودند چرا که تمام زندگی شان به رفتن می گذشت نه به ماندن.آن ها تمام زندگی شان را با دشتها و کوه ها و دره ها مهشور بودند.کنار چشمه های زلال چادر می زدند و در پناه درختان زیست می کردند.آنها از طبیعت غذا به دست می آوردند. از طبیعن سیراب می شدند و از طبیعت برای زندگی شان عاشقانه ها می سرودند. کولی ها مردم تمام اعصار بودند.کسانی که نه تنها مشهور نشدند.بلکه در گمنامی تمام زندگی کردند.اما همان ها بودند که تمام لذت را از زندگی بردند.آنها بودند که لولی وش در پناه درختان و زیر سایه های امن زمین زندگی کردند.کولی ها بودند که تمام زندگی شان را در پناه تابش تپنده قلب خورشید زندگی کردند.آنها کولی بودند همچون آب چشمه رونده نه همچون آب برکه راکد آنها کولی بودند چرا که کولی ها عاشق تمام زیبایی های جهان بودند آنها مردم طبیعت بودند. آنها کولی بودند.
*
کاش من هم کولی بودم.یک کولی مدرن در دل زندگی شهری.در میان دودها و نورها.کاش من هم یک فلوکس استیشن داشتم.(اسمش را درست نوشتم؟) مثل همان که حمید روزگار جوانی داشت.آنوقت بساط زندگی ام را توی همان فلوکس استیشن پهن می کردم.می رفتم در دل اجتماع خشمگین همان جا داخل همان فلوکس استیشن خانه می کردم.از ماندن و در جا زدن بدم می آید دلم می خواهد اگر علافی هم هست در دل همان یلگی و آزادی استیشن باشد.روی زمین خدا در پناه ستارگان و قرص کامل ماه.احساس می کنم خوشبختی همین است.اصلاَ زندگی یعنی همین.یعنی زندگی کولی وار یعنی خودت را از قراردادهای مسخره روزمرگی رها کنی.یعنی جور دیگر زندگی کنی شکلی دیگر.یعنی رها و آزاد و یله باشی.جوری زیست کنی که در محورهای زیبایی خدا غرق شوی مثل تمام کولی ها.
*
زندگی مثل کولی ها اوج خوشبختی است و اوج رهایی.اوج زیبایی.مثل کولی ها زیستن یعنی چشم از تمام لذایذ دنیا بستن.یعنی به خدا گوش سپردن.یعنی در آرامش ابدی غوطه خوردن و زندگی همین است.بقیه اش تمام زنجیرهای مزخرفی که ما به دست و پاهای خودمان بستیم.به عشق خودمان بستیم.به زعم من عشق واقعی همین گونه زیستن است.مثل کولی ها نفس کشیدن مثل کولی ها عاشق شدن.عاشق خدا و زندگی و طبیعت شدن.روی برف ها نماز گذاشتن و روی برگ ها قدم زدن.کنار جوی نشستن و به صدای شیرینش گوش سپردن.این است زندگی کولی ها و این است آرزوی من.آرزوی من این است که در تمام زندگی همچو کولی ها در دل طبیعت که نقاش چیره دستی همچو خدا آن را کشیده زندگی کنم.تمام طبیعتش را بلیسم و بچشم.تمام گل هایش را بو کنم. و در پناه دنیای زیبا نفس بکشم.کاش می شد در یک لحظه تمام بندها را از دست و پایم باز کنم و با یلگی تمام بزنم به دل اجتماع خشمگین.
۱-من خیلی خوشبختم .به خدا راست می گویم .انقدر رفیق کار درست و باحال دارم که اگر بخواهم تک تک راجع به هر کدامشان بنویسم باید دفترها سیاه کنم و قلم ها خشک کنم.از مهراد و احسان گرزین و نظر و شهریار بگیرتا نوید و مهران و ارشیا ومحمد قدیانی .هر کدام از این عزیزان یک بخشی از وجود مرا ارضا می کنند هر کدامشان یکجوری و به یک نحوی حال مرا خوب می کنند.تازه خیلی از اسم ها جا ماند نام های زیادی از قلم افتاد.وگر نه کلی از این صفحه باید می رفت بابت نوشتن اسامی این دوستان.حالا و در این لحظه که در خدمت شما خوانندگان عزیز این وبلاگ هستم می خواهم سه تن از این عزیزان را معرفی کنم تا شما هم آن ها را بیشتر بشناسید.چون احساس می کنم نسبت به آنها وظیفه و احساس دینی دارم و باید جایی از این دوستان که نقش بسیار زیادی در زندگی من ایفا کرده اند تقدیر کنم از آنها نام ببرم و نامشان را روی وبلاگم بگذارم تا دیگران هم بدانند با چه جواهراتی در طول زندگی روزمره ام سرو کار دارم.
۲-اولین آنها سیدی است کم نظیر و دوست داشتنی.خوش مشرب و با صفا.صمیمی و اهل دل.اصلن بوفه با این سید طعم دیگری دارد.دانشکده فرق می کندوقتی که او هست با وقتی که او نیست.لبخند های گرم و منورش کوه یخ را آب می کند.خودمانیست و همین خودمانی بودن اوست که باعث می شود وقتی کنارش می نشینی احساس غریبگی نکنی.مدت زیادی از آشنایی من با سید نگذشته.اما کفتری شدم جلد.جلد بام دل سید.دلی که انقدر بزرگ است که احساس میکنم دنیا با تمام عظمتش تنها گوشه کوچکی از آن را پر کند.قلب مهربان سید از پس لحظه لحظه اش پیداست.از پس هر نگاه هر فکر هر کلام و هر ثانیه اش. داستان من با این سید داستان دل و دلبر است. او دل فروشنده است و من خریدار.او می فروشد و من می خرم.او گران هم بفروشد من می خرم.اما این سید ما خیلی با انصاف است گوهرهای درون دلش را ارزان به ما می فروشد.بس که با انصاف است.من توی این دانشگده رفاقت ابتر زیاد داشتم رفاقت بی حاصل.اما این یکی خیلی فرق می کند.چون احترام،صداقت،مهربانی و حرمت را همزمان با هم دارد.رفتار سید مثل و مانندی ندارد.عشقی که به او دارم جنسش متفاوت است. و رابطه من با او رابطه مرید و مرادی است.مریدی هستم که از انوار دل مرادش تابناک می شود.مریدی هستم که از کلام مرادش درس می گیرد و همان درس ها را به مرادش پس می دهد.خدا را شاهد می گیرم اگر روزی سید بزرگ و عزیزم از من رنجیده خاطر شود آن روز تلخ ترین روز تمام زندگی ام خواهدبود.با تمام وجود در این نوشته فریاد می زنم دوستت دارم سید محمد پور موسوی.
اقا فرشاد قصه ما خیلی لات است.کوه تجربه است.وقتی کنارش می نشینی احساس می کنی تمام سنگینی دنیا به خاطر وجود همچین آدم هایی است.فرشاد من را یاد ((ریک بلین)) شخصیت بی همتا فیلم همیشه بزرگ ((کازابلانکا)) می اندازد.هر چند چهره اش ظرافت و طراوت ((مونتگمری کلیفت))را به یاد آدم می آورد.تمام آن چیزهایی که برای من و امثال من آرزوست برای فرشاد خاطره است.فرشاد تا ته عشق،دوستی و سیاهی دنیا را رفته است.فرشاد مرد تجربه است مرد زندگی است.از آن آدم هایی است که افتخار می کنی کنارشان قدم بزنی شانه به شانه شان راه بروی وکنارشان نفس بکشی.فرشاد دریاست.شاید خیلی ها این را باور نکنند.یا نخواهند باور کنند.اما من به تک تک حرف ها و کلماتم باور دارم.به تمام چیزهایی که این جا و راجع به او نوشته ام باور دارم.من فرشاد را دوست دارم.و پای رفاقت او هم ایستاده ام.حاضرم به خاطرش دعوا کنم و کتک بخورم.فحش بشنوم.چرا که میدانم یا علی فرشاد یا علی مردی است که پای من و رفاقت من ایستاده است.فرشاد مرد روزهای سخت است.مرد مرام و معرفت به سبک خودش است.مرد کارهای کرده و آرزوهای رونده.فرشاد مثل رودخانه ایی زلال می ماند.سیرابت می کند. روشنت می کند.و من دوستش دارم چون هنوز معرفت و مردانگی را دوست دارم. عشق و وفا را دوست دارم. و مطمئنم در این روزگار پر کلک فرشاد از با وفا ترین هاست.و اما سومین آنها یک روحانی اهل دل و دوست داشتنی است بنام حاج آقا منتج.مردی که با او صد و هشتاد درجه اختلاف عقیده دارم.اما دوستش دارم.چرا که بی رحم نیست اهل دل شکستن نیست.اهل زخم زبان و تمسخر نیست.اهل دودره کردن نیست.کنارش احساس آرامش می کنی احساس دوست داشتن و دوست داشته شدن.حاجی منتج جان می دهد برای درد ودل برای خالی کردن احساسات چرا که می دانی او این ها را درک می کند.او دردت را می فهمد و با کلام شیرینش تو را آرام می کند و تسکین می دهد.حاجی برل خلاف بقیه نزدیکانش خط کشی نمی کند اهل دفع نیست اهل جذب است با تو کاری می کند که هزاران اهل دل می کنند.حاجی ما گفتاری پاک و زیبا و آراسته دارد.و من هم دوستش دارم.
۳-این ها فقط نمونه های اولیه بود این ((طعم خوب رفاقت))قرار است ادامه داشته باشد
۱-سابرینا معجونی واقعی از عشق،زندگی وقصه های پریانه.با فیلمنامه عالی و کامله که وایلدر،تیلور و ارنست لیمن اون رو نوشتن ووایلدر کبیر هم کارگردانیش کرده.با سه تا بازی درجه یک از سه تا از غولهای سینما.آدری هپرن،همفری بوگارت و ویلیام هلدن.فیلم آرام لطیفی است با دیالوگ های پر از نیش و کنایه و حس جاری در آن که حس زیبای عشق.کارگردانی ساده و در عین حال پخته وایلدر نمونه اعلای کارگردانی برای کمدی رمانتیک هاست و فکر می کنم سابرینا پدر جد این جور فیلم هاست.اما این فیلم یش از هر چیز ور روشن وایلدر را نشانمان می دهد.قسمت شیرین زندگی او که با فیلم های ارزشندی چون آوانتی،شیرینی شانس،بعضی ها داغشو دوست دارن و آوانتی اون رو به نمایش گذاشت.بخش یا ور تاریک وایلدر هم بیشتر مربوط می شه به نئو نوآرهایی که ساخته مثل سانست بولوار،تکخال در حفره و غرامت مضاعف.و عجیب این که در هر دو وجه استادیش رو ثابت کرده و فیلم هایی در حد کمال ساخته.که غالبن فیلمنامه های درجه یکی داره که از سایر اجزای فیلم جلوتر می زنه.
2-دارم یک وبلاگ جدید تاسیس می کنم به اسم ((طعم خوب رفاقت)) که در اون راجع به دوست هام و رفیقام بنویسم.راجع به کسانی که دوستشون دارم.کسایی که وقتی کنارشون هستم آرامش عجیبی در وجودم احساس می کنم تا به حال راجع به سه نفرشون نوشتم و حالا هی می خوام تکمیل ترش کنم.امیدوارم این اتفاق بیفته و حال من هم بهتر بشه.چرا که اینجوری می تونم خودم رو با جهان بیرون تقسیم کنم.آدم هایی رو به بقیه معرفی کنم که درجه یک و دوست داشتنی هستند.در شناختشون سهیم و شریک بشم و هزاران نفر دیگه رو هم شریک کنم.که بگم چقدر دوست خوب خوبه و دوست خوب چقدر می تونه دنیای آدم رو قشنگ تر کنه.این رو داشته باشید تا بگم سه نفر اول وبلاگم اگر به امید خدا درست شد کیا هستن:سید محمد پور موسوی؛میلاد نوریان و فرشاد عزیز که هر کدوم به نحوی طعم خوب رفاقت رو به من چشوندن.
3-اما حقیقت امر اینه که حال زیاد خوب نیست.این روزها یک کلافگی و افسردگی مزمن در تمام وجودم ریشه دوونده که داره من رو نابود می کنه چیزی که کاملن ملموس و مشخصه اینه که جهان اطرافم کاملن دچار یک تیرگی و سیاهی به یاد موندنی شده که از تمام نئو نوارها هم تلخ تره.واضحه که من مثل همفری بوگارت توی فیلم به یاد ماندنی ((شاهین مالت)) باید و باید یک تنه به جنگ این مشکلات برم اون هارو حل کنم و بعد هم با همون حالت افسردگی بزنم بیرون.وقتی که زدم بیرون چهره در هم شکسته خودمو تو خلوت از هم بدرم و با چشمام یه قل دو قل بازی کنم.اون وقته که احساس می کنم تمام این موجودهای ریز و بدبو از تو ملاجم اومدن بیرون و من می تونم یه خورده بهتر نفس بکشم.البته فکر نمی کنم زیاد خوش شانس باشم چون فکر کنم بعد از اولین دست یه قل دو قل میمیرم.همین
(اگر من اونی باشم که تو می خوای دیگه من،من نیستم یعنی من خودم نیستم)*
1-راستش می خواهم این بار سنگین را زمین بگذارم.دیگر خسته شدم از این وضعیت.راستش از توان من خارج است که جوری رفتار کنم که همه خوششان بیاید.مثلن یکجا یک جوری حرف بزنم که فلانی خوشش بیاید یک جای دیگر جور دیگر حرف بزنم تا بهمانی خوشش بیاید.من مازیارم با تمام نقاط ضعف و قوتم.با تمام بالا و پایینم.و من همینم که هستم.چقدر تلاش کنم که دیگران نرنجند یک قدری هم باید به فکر خودم و لذت های خودم باشم.همیشه از خودم پرسیدم این قدری که من برای رضای دیگران تلاش می کنم دیگران هم برای رضای من تلاش می کنند.خداییش را اگر بخواهم جواب بدهم.نه!توی دانشگکده که این طور نیست.هر کس من را آن طور می خواهد که خودش دوست دارد.یعنی یک مازیار توی ذهنش هست و همان مازیار را می پسندد غیر از آن برایش مهم نیست.من خودم را نمی خواهد مازیاری را می خواهد که خودش دوست دارد.توی ذهنش من مازیارم وهمانم وغیر از آن باطل است.و من هم هیم زور زدم تا انطور باشم که آن ها دوست دارند و این دقیقن یعنی یک مازیار که واقعی نیست.بدلی است.و من هم تصمیمی گرفتم.
2-و آن تصمیم این است که خودم باشم.خود واقعی ام.بی هیچ دروغ و پرده پوشی راستش را بگویم و دروغ نگویم می خواهم با دیگران بی رحم و با خودم مهربان باشم.خسته شدم از بس رعایت حال دیگران را کردم.حالا بعد از این همه مدت خوب است که دیگران رعایت حال مرا بکنند.به اندازه کافی با تمام آنها هماهنگ بودم حالا نوبت آنهاست که با من هماهنگ باشند.کمی انعطاف پذیری از سوی آنها اصلن بد نیست بلکه خیلی هم لازم است.حالا بعد از این همه دویدن و سگ دو زدن برای آنها حالا نوبت آنهاست که دنبال من بدوند کمی با من و در کنار باشند و با من واقعی ام نفس بکشند.من واقعی که دیگر بی هیچ پرده پوشی در معرض دید آنها خواهد بود و آنها باید بر اساس این من واقعی تصمیم بگیرند و من متاسفم که بگویم ممکن است تنها شوم ولی اشکالی ندارد بنده تنها شوم اصلن این تنهایی لازم است چرا که راست است و من لا اقل به خودم و باطن خودم راست گفته ام.
3-حال و بعد از این همه شطحیات و آسمان و ریسمان بافتن ها یک چیز برای من حاصل شده و ان این است که دوستان من اگر دوست باشند با من واقعی من هم کنار می آیند.این بار خوشحال کردن دیگران را زمین گذاشته ام و دیگر برایم مهم نیست بعدش چه می شود.بعدش هر اتفاقی بیفتد هر چقدر هم که تنها شوم لا اقل این احساس را داشته ام که راستگو بوده ام.که انقدر قدرت داشته ام که باید واقعیت خودم به ایستم.سلام اول و آخر به زندگی را به خودم و زمانه خودم آن طور که درون من است بدهم روزها به امیدی راست بودنم خودم بروم نه برای راستی که در ذهن دیگران است
*:دیالوگی از فیلم هامون
اما محور بحث هایم در این نوشته مجله برای جوانان است.جوانانی که ذهن آماده و تاثیر پذیری دارند یعنی می شو ظرف ذهنی آن ها را با هر چیزی پر کرد.پس کلن مجلاتی که هم گروه مخاطبشان جوانان باشند و هم مطالب ارزشمندی در آن یافت بشود اصولن خیلی کمیاب است.پس با این تعریف کلن مجلات زرد کنار می روند.مجلاتی با تیترهای خاله زنکی و عکس های رنگ و وارنگ که چیزی جز مشتی جنس بنجل نیستند.اما دو مجله هست که عجیب توانسته اند از این مهلکه جان سالم به در ببرند.مجلاتی که هم جوان پسند باشند و هم مطالب به درد بخوری داشته باشند.واین دو مجله کدام ها هستند؟((چلچراغ))و((همشهری جوان)).تم هردوی این مجلات نوشتن برای جوانان و اثر گذاری بر روی آن هاست.من مشتری پروپا قرص همشهری جوان هستم اما از چلچراغ چیزی به جز یک شماره نخواندم پس سراغ تحلیل محتوایی مجلات نمی روم و از دریافت های اولیه خودم می نویسم.توی همان یک شماره چلچراغ یک تفاوت عمده آن با همشهری جوان برایم عیان شد این که مجله همشهری جوان ارزشی تر از از چلچراغ است.نه این که چلچراغ بی ارزش باشد نه.منظورم این است که بافت نویسندهای چلچراغ به نظرم مدرن تر است.و تحلیل هایشان هم به موازات همین موارد مدرن تر.اما همشهری جوان یک پاتوق خوب و دل چسب برای کمی سنتی ها و نوستالژی بازهاست.ارجاعات مداوم به خاطره ها و یادگاری های دهه60 وبافت سنتی مجله که همه طیفی نویسنده دارد باعث شیرینی آن شده.چلچراغ اما در طرح و بافت و ظاهر و باطن خیلی سوپر روشنفکری است.برای کافی شاپ هاست.برند خوبی است برای بچه هنری هایی که اصولن دور و ور تاتر شهر یا خانه هنرمندان پلاسند.قشنگ معلوم است مخاطب هدف همان ها هستند.طبقه متوسط و هنری شهرهای بزرگ با محوریت تهران.آن هایی که حال و حوصله خواندن این مفاهیم را دارند.اما همشهری جوان این گونه نیست.متنوع تر است.خوشخوان تر و باطراوت تر است.مخاطبش هم طبقه متوسط و سنتی جامعه است.اما مسئله بعدی و اشکال وارده به چلچراغ این است که از نظر گرافیکی خیلی بی روح است.اصولن مخاطب برای مواجهه اولیه رغبت نمی کند آن را بخرد طراحی جلدش ضعیف است و اصولن چیزی به نام صفحه آرایی در آن لحاظ نشده.اما همشهری جوان شاد و با طراوت است داخل مجله پر از کاریکاتورها و نقاشی های درجه یک است.صفحه بندی بی نظیری دارد وخواننده با مطالعه آن احساس سر حالی می کند.همین جا بگویم چلچراغ بدجور به یک محمد رضا دوست محمدی نیاز دارد.
اما واقعن این ها کم است.و صد البته تاسف بار.و عمق مسئله آن جاست که بدانیم چلچراغ مدت هاست در دوران فطرت به سر می برد.و همشهری جوان هم خیلی وقت است افت کرده.با همه این احوال باید این ها را حمایت کرد چرا که همین که مجلات ناسالمی نیستند و خزعبل تحویل مخاطبان نمی دهند خیلی خوب است
برای شما می نویسم به عنوان یک مسلمان.به عنوان یک بچه شیعه.برای شما سید فاطمی.هنوز هم به شما اعتقاد دارم. به مسلمان بودنتان به امام دوستیتان و به خوب وپاک بودنتان.آقای خاتمی اینها را یک دل گرفته می نویسد کسی مینویسد که دوستتان دارد.سید عزیز و خندان هر کس هرچه می خواهد بگوید شما هنوز هم برای من عزیزید.آقای خاتمی این ها می گویند شما می خواستید نظام را ساقط کنید می گویند که آبروی ما را برده اید.برده اید؟ آقای خاتمی باور نمیکنم.هر اتفاقی بیفتد باور نمیکنم..همه این ها جمع شده اند تا از شما یک بنی صدر بسازند.اما نمی دانم چرا رهبری نمی خواهد؟آقای خاتمی هر اتفاقی که بی افتد شما برای من مثل یک هوای تاازه اید.مثل یک لیوان آب خنک در گرمای کویر.سید راستش خیلی دلم گرفته می دانید خیلی یعنی چه؟یعنی همین الان بغض دارد بیخ گلویم را قلقلک می دهد.باشد سید جان چیزی نیست.اتفاقی نمی افتد من عادت ندارم حرفی بزنم سکوت می کنم.مثل شما که سکوت کردید.خیلی ها فکر می کنند این از بی جوابی ماست.اما نیست.میدانی و می دانم نیست.سید الان چهره ات را در تلویزیون دیدم در برنامه ایی راجع به انرژی هسته ایی نمی دانی همین چند لحظه هم چقدر خوب بود.آرام ترم کرد.سید دلم نمی خواهد این نامه به ته برسد و تمام شود اما هر آغازی پایانی هم دارد.و این نامه هم تمام می شود.اما این تمام شدن پایان دوست داشتن شما نیست.سید شما مثل قهرمان فیلم های وسترن هستید.نمی دانم چرا اما عجیب من را یاد شین می اندازید صحنه پایانی که آلن لاد شهر را ترک می کند.خیلی با شکوه بود.مثل شما.
الان در حال حاضر هیچم .هیچِ هیچ.تو بگو پوچ.تو بخوان پوک و تو خالی. دل تنگم. نفسم بریده است.به شاره افتاده.یک.... دو.... سه.بشمار. تا ده که بشماری روح ترد و نازک مرا می بینی که فرار کرده و در رفته رفته بین هیچ و هیچ.بین دو سلام بین دو سوگواری بین دو عزا.دقت کردی رنگ روحم سیاه بود پر رنگ.یکی می گفت بدرنگ.چه فرقی می کند؟مهم این نبود،مهم آن ده شماره بود آن ده شماره کذایی.
*
روحم بعد از گم و گور شدن رفت توی پرچین توی یک جای خیالی.پسری توپش افتاد توی پرچین درست زیر پای من.نگاهش کردم تو پ نازنینی بود.خوشگل رنگ و وارنگ.بر عکس من که یک رنگ بودم به رنگ تلخی،به رنگ سیاهی به رنگ هیچ.تازه خودم نبودم روحم بودم باید این را تمرین می کردم من مرده بودم.پسرک تپل و مو فرفری آمد و تو پ را برداشت.پسر خوشگلی بود.معلوم بود خجالتی است. از آن هایی که بغل مامانشان کز می کنند.دلم تنگ شد.البته دل روحم.من که مرده بودم من خودم را می گویم.
*
پرواز کردم رفتم توی یک گالری پر از نقاشی نقاشی های قشنگی بود.پر از چیزهای سنتی.زیر یکی از تابلوها نوشته بودند (این تابلو ها را یک نفر طلبه کشیده).این اسم برایم آشنا بود.قشنگ بود.اما غریبه بود انگار هزار سال از شناختنش می گذشت. گویی رویش را خاک و غبار گرفته بود.توی گالری چرخی زدم (البته روحم خودم که مرده بودم).تابلوی آخر عکس یک پسر بود با روح چرک و سیاه.ریش های بلندی داشت زیرش نوشته بود م.و از تهران
*
توی پرواز بعدی به یک عکس رسیدم.توی عکس جماعتی لبخند به لب به دوربین نگاه می کردند.گریه ام گرفت (روحم گریه می کند مگر؟).اشک های سیاه رنگم سرازیر شد پایین.به عکس اثر نمی کرد.الکی می ریختند پایین.همین.اگر این ها که توی عکس بودند را می شناختم پس چرا یادم(یعنی یاد روحم) نمی آمد.جوابش را فهمیدم.این ها خاطره هایم بودند.پسر،گالری و عکس خاطره های من بودند.خاطره های شیرینی که فراموششان کردم.به زور.به جبر.
*
یک پریزاد آمد سراغم.مچاله شده بودم کنار خرابه ایی در یک ناکجا آباد. در یک برهوت.صدایش شیرین بود و آرام نجوا می کرد گفت:باید برویم نپرسیدم به کجا؟ حوصله اش را نداشتم.آمد جلو دستم را گرفت برد.فهمید نمی توانم بلند شوم.بس که مچاله بودم.
*
صورتی پوشیده بود.عین رویاهای کودکان خرد سال دو تا بال ظریف و نقرابی داشت.صورتش هم زیبا بود.با موهای بلند طلایی تا پایین کمرش. نیم تاج نقره به سر داشت.ویک چوب جادو طلایی که سرش ستاره ایی طلایی می درخشید.نمی دانستم کجا می رویم.مرا هی بالا و بالا تر برد.بر لب بام آسمان
*
لب آسمان جایی بود خیلی دور. رویایی. خیالی.آسمان آن جا رنگی از خدا داشت.همه را نشانم داد.دوستانم،خانواده ام،آن هایی که دوستشان داشتم.وخودم.آن روزهایی که سر حال بودم.پریزاد به من لبخند زد. من هم به او خندیدم.هر دو آرام شدیم. پرواز کردیم....
*
آخرین تصویر تصویر مادرم بود.گرم،می خندید
این یک نوستالژی تمام عیار است که هنوز هم ادامه دارد.لطف و صفایش در این است که محفل بچه های دبیرستان فرهنگ هنوز هم حفظ شده.راستش فکر می کنم دبیرستان فرهنگ جزیره ایی بود دور افتاده و پرت که کاملن خارج از قوانین و آداب و رسوم متمدنانه زندگی شهری عمل می کرد.اصلن لطف دبیرستان فرهنگ و بچه هایش در همان فحش های رکیک و شوخی های خرکی بود.فکر نمی کنم دبیرستان فرهنگ دیگر در خودش همچین سال هایی را تجربه کند. سال هایی که حاصل جمع شدن گروهی از بچه ها و کارکنان بود که انگار باید در کنار هم جمع می شدند خاطراتی را می آفریدند و بعد از آن هم می رفتند پی کارشان.
1-بچه های دوره من در دبیرستان فرهنگ از همه طیفی بودند از بچه های خر خوان تا سوسول پخمه های شهرک نشین(این لفظ بد جور مناسب کامران کیان بخت بخت برگشته است).تا تیریپ هنریها(چطوری ژوزف؟)تا لات های باحال و با مزه(آخ...دانیال)تا رفیق بازان دوست داشتنی(مثل مهراد عزیز)،تا خر خوان حرص درار(دکی روشنفکر،دلم برایش تنگ شده) تا سیاست بازهای رو به صعود(علمدار نازک بدن)،تا درس خوان های با سواد(رجب یادت به خیر)،تا دلقک های مجلس گرم کن(مجید جان میرزا پور)،تا..... راستش اگر بخواهم همین طور بنویسم و ادمه بدهم یک لیست عریض و طویل می شودکه هم از حوصله شما خارج است هم دل تنگ مرا تنگ تر می کند پس زود تر برویم سراغ بند دوم بهتر است.
2-این جمع اضداد یک تیم اجرایی بی نظیر هم می خواست که هم بتواند بچه ها را تحمل کند هم بتواند با آن ها تعامل کند هم مدرسه را بگرداند.یعنی فکر نمی کنم دیگر هیچ مدیری مثل بیات،هیچ ناظمی مثل هژبری و هیچ معاونین آموزشی مثل سرمدی و پیروی زیر یک سقف توی یک مدرسه جمع شوند.الان که فکرش را می کنم یاد هژبری می افتم که چقدر اذیتش می کردیم او هم تندی می کرد اما آخر سر او از همه به ما محرم تر و نزدیک تر بود.گاهی تندی می کرد گاهی هم زیر سبیلی رد می کرد.اما همیشه بود همه کارها را هم او برای ما ردیف می کرد.یاد خودش،منشش و آن لهجه شیرین ترکی اش مرا پرتاب می کند به آن دوران و سرمست یاد و خاطرات آن دوران می کند.دلم تنگ است.روزگار می گذرد.ولی تکرار نمی شود.خاطره می شود و تمام این خاطرات یاد آن موقع ها را زنده می کند.
3-معلم هایش درجه یک بودند.هر کدام با اخلاق های خاص و درجه یک.از مشنگی های خادم(به خدا قسم چهارت می دم ها)،تا دانش شعبانزاده(دلم نمی خواد بعد از سه سال بگید کاش جوشکاری می خوندم)،تا شل حرف زدن بنی اسدی(مفعول،نصبش به جر)،تا سردی شیرین رحمانی(ناکس!)،تا دعواهای با بیگی(وکیلی به خدا قسم .... هاتو می کشم).دلم برای تمامشان تنگ شده برای آقای سرایانی که فقط روانشناسی درس نمی داد.کلی مفهوم و حرف های به یاد ماندنی قاطی درس می کرد که باید با حوصله برشان می داشتیم.دلم برای لشگری هم تنگ شده نامرد بودیم،خیلی. بهش می گفتیم(بامزی!).برای ول گشتن توی راهرو سر و کله زدن با معلم ها برای عربشاهی تپل و دوست داشتنی.چقدر این ها بیخ گوش منند.چقدر نزدیکند.
4-اما دو تایشان عجیب زندگی مرا عوض کردند.اولینش آقای سرایانی بود که دستم را گرفت و اینور آن ور برد پیش چهارتا آدم حسابی مثلن محمود حکیمی و ژیلا مهر جویی.به من بها داد ونقدم را بر فیلم حکم داد در مجله به یاد ماندنی و دوست داشتنی رویش فرهنگ چاپ کردند همیشه برایم حوصله داشت.همیشه یک لبخند گرم روی صورتش بود.اصلن یک جور روحیه همکاری در این مرد بود که هر کسی را سر ذوق می آورد.دومیش هم همین شعبان زاده بود من را شناخت روحیه سرکشم رایک لگام از علم زد دستور خواندن جامعه شناسی را خودش برایم صادر کرد.کارگاه اندیشه ایی راه انداخت و کلیدش را داد دست من.چه کارگاهی چه موضوعاتی یکیش بررسی نهضت جنگل بود یکی دیگرش بررسی اندیشه های مدرس بود.اصلن یک جای پیشرویی بود انگار که داشت برای دکترها کار می کرد و کار میکرد.برای من همیشه وقت داشت همیشه حوصله داشت کامل و دقیق جواب می داد.این بشر حیف است دارد توی مدرسه می پوسد باید بیاید دانشگاه درس بدهد.جایش آن جا نیست.
5-حاضرم یک چک سفید امضا بدهم و دو باره آن دوران را تجربه کنم بپرم و تمام آدم ها و در و دیوارهای آن جا را ماچ کنم(که با بوسیدن خیلی فرق دارد).که دوباره با هژبری دهان به دهان بگذارم ساعت6:30 دقیقه صبح فوتبال بازی کنم.تا خشتک و سر زانوهایم پاره شود.کلاس ها را به اتفاق بپیچانم بروم توی حیاط ولو شوم.یا بروم توی کتابخانه.توی نماز خانه بخوابم.این ها چقدر خوب بود چقدر زیبا بود خشن بودیم و تا حد زیادی بی ادب.ولی بودیم و در کنار هم خیلی خوش می گذشت.حالا چطور دیگران انتظار دارند من لطافت کافی را برای دانشگاه داشته باشم.راستش این جا در مقابل دبیرستان فرهنگ خیلی سوسول بازی است.
6-اما شانس آوردم توی دانشگاه کلی رفیق خوب پیدا کردم که با آن ها خیلی به آدم خوش می گذرد.اما خوب آخرش تقابل فرد و سیستم کار خودش را کرد رام محیط شدم.از اصول دبیرستان فرهنگ دور شدم اصولی که هنوز در تنهایی بیخ خرم را رها نمی کند.هنوز هم یادشان می کنم.این جا نمی شود.این جا نمی شود فرهنگی بود.
موخره:قرار بود تا مدت ها ننویسم اما خب نشد.نمی توانم.کار من نیست . منم و همین یک وبلاگ و یک خرده ذوق.رستمه و همین یه دست اسلحه.این نوشته را هم تقدیم می کنم به تمام کسانی که برایم آن خاطره ها را آفریدند.این ها تمامش خاطرات یک دوران سپری شده است

